الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )

393

عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )

روايت ميكنى و چقدر حديث بيشمارى در حفظ دارى پس از آن گفت كه خبر به من رسيده از آنچه آن يهودى عبد الله بن ملك گفت در قول خود رحمت كند خدا على را كه مرد صالحى بود به خدا سوگند كه اگر خدا بخواهد او را ميكشم و هشام بن ابراهيم راشدى همدانى از مقربترين مردم در نزد حضرت رضا ( ع ) بود پيش از آنكه آن جناب روى بخراسان نهد و مردى عالم و اديب و فصيح زبان بود و امور حضرت رضا ( ع ) در نزد او جارى ميشد و در دست او بود و قبل از رفتن آن حضرت بخراسان از اطراف و اكناف اموال بسوى او مىآوردند و چون حضرت رضا ( ع ) روى بخراسان نهاد هشام بن ابراهيم بذو الرياستين پيوست و ذو الرياستين او را مقرب گردانيد و او را نزديك خود ميخواهند و اخبارات و احوالات حضرت رضا ( ع ) را براى ذو الرياستين و مامون نقل ميكرد پس به اين سبب منزلت او نزد اينها زياد شد و از احوالات حضرت رضا ( ع ) چيزى از آنها پوشيده نميدانست و مأمون او را دربان حضرت رضا ( ع ) قرار داد و او نميگذاشت كسى نزد آن بزرگوار رود مگر كسانى كه خود دوست ميداشت و بر حضرت رضا ( ع ) تنگ گرفت و هر كس از دوستان آن بزرگوار كه قصد او را ميكرد نميگذاشت به آن حضرت برسد و آن جناب در خانه خود تكلم به چيزى نميفرمود مگر آنكه هشام از براى مأمون و ذو الرياستين خبر ميبرد و مأمون قرار داد كه عباس فرزند خود در حجرهء هشام باشد و هشام معلم او باشد و او را ادب بياموزد و به اين سبب او را هشام عباسى ناميدند راوى گويد كه ذو الرياستين اظهار عداوت و دشمنى بشدت كرد با حضرت رضا ( ع ) و به او حسد برد از آن رفتارى كه مأمون با آن بزرگوار ميكرد و آن حضرت را محترم ميداشت و اول صدمهء كه از حضرت رضا ( ع ) بذو الرياستين وارد آمد اين بود كه دختر عم مأمون او را دوست ميداشت و مأمون نيز او را دوست ميداشت و حجرهء او درى داشت كه بمجلس مأمون گشاده ميشد و اين دختر عم مأمون به حضرت رضا ( ع ) ميل داشت و او را دوست ميداشت و نزد مأمون ذو الرياستين را ياد ميكرد و از او بد ميگفت و چون اين خبر بذو الرياستين رسيد كه دختر عم مأمون او را در نزد مأمون ياد مىكند و بد او را ميگويد بمأمون گفت كه سزاوار نيست در خانه زنان به مجلس گشاده شود مأمون امر كرد آن باب را مسدود كردند و آداب رفتار او با حضرت رضا ( ع ) اين بود كه روزى حضرت رضا ( ع ) نزد مأمون مىآمد و روزى ديگر مأمون نزد آن بزرگوار ميرفت و منزل حضرت رضا ( ع ) جنب منزل مأمون بود چون حضرت رضا ( ع ) بر مأمون داخل شد ديد در خانهء بنت عم او مسدود است گفت يا امير المؤمنين چرا اين باب را مسدود كردى گفت راى فضل چنين قرار گرفت او فتح اين باب را ناخوش داشت حضرت رضا ( ع ) فرمود * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * چه كار است فضل را با داخل شدن او در ميان عمل امير المؤمنين